
فرصتي براي گريه نيست
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد اول بار که گريستم
انگار مادرم نيز
تمام برگهاي باغچه را
از مژه مي باريد
وسالها بعد
پدرم از آن سوي گريه هاي مادر
به جاي عروسک
اسب سپيدي برايم آورد
واين آغاز شاعر شدن دخترکي بود
که ديگر موهاش را دم اسبي نمي بندد
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد نخستين زمين خوردنم را
که از خراش زانوم
ماهي قرمزي روي خاک افتاد
ومن دريا بودم
دريا
ازپس گريه هاي مادرم
واز دور دست سرزميني که پدرم
چشمهايش را در آنجا گريست
شانه هايم را تکان دهيد
به ياد مي آورم
چشمهاي مردي
که از جمعه بازار هاي عشق آباد/با روسري ترکمني
با تاجي از گلهاي سرخ
مي آيد که عاشقم کند
تا دلم بهانه اي شود زخمهاي دو تارش را
شانه هايم را تکان دهيد
من از خشونت خاک مي ترسم
تنگ آبي روي جنازه ام بريزيد
تا ماهي هاي غوطه ور در ولولاي تنم
تشنه نميرند...!
پ.ن :
شاعر من نیستم !
شاعر : ؟
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|
