[ چند روز باقی مانده از روزهای نیامده
تا حکایت زفاف و خون تمام شود ؟
خوشــــــــه های آرزوهــــــای نچــــــیــــده ام نارس مانـــــــده انـــــــد .
در محبس تاریک کدام حجله
عروس خون شدم ؟
بانو با خودش زمزمه می کند ]
نگاهت را بچرخان بانو تا به یادت بیاورم
چند قدم دور تر ،
دوشیزه ای با صدای تق تق گام هایش
خوشبختی را در دنباله لباس سفیدش به دنبال خود می کشاند
از سپیدی همان تور پولک دوزت بر سر بود
که گیسوانت این چنین سپید شد ؟
بانو !
چین لباست ... تور سپیدت ...بکارت روح نجیبت
ارزانی یک لبخند کوچکت ...
بخند بانو ...
با این لباس های سیاه جوانی از دست رفته ات را به عزا ننشین
تو همان عروس سپید پوش تاریخی هستی
که شوهرت هنوز لب های قرمز را دوست دارد ...
بخند بانو...
+سایت جایزه ی ادبی ایران به روز شد.
+
نوشته شده در توسط فاطمه عباسی
|
